** وداع **
هنگاميكه در زير آسمان نيلگون گوشه اي از طبيعت زيبا و حسود با تو عهد و پيمان بستم ، ترا گريان يافتم ، اشك سوزانت بمن ميگفت ترا دوست دارم .
اما زماني كه در مقابل دوستي تو كلمه ي دوستت دارم اعتراف كردم ، در ديدگان گريان تو بارقه اي از تكبر و خودخواهي مي درخشيد . مرور زمان قادر نبود اين بلاي خانمانسوز را از تو دور سازد .
شايد بر قدرت و عظمت او مي افزود . روزها هر رنج و كلمات جانگدازي را از تو بجاي ابراز علاقه قبول مي كردم تا اينكه امروز طاقت از دستم رفته و مجبور شدم اين نامه را برايت بنويسم .
از تو ميخواهم مرا با تمام بديهايم فراموش كني ، و اين تحفه ي ناقابل مرا به دو عنوان بپذيري . شايد ميخواهي بداني كدامين عنوان .
يكي بشكرانه اينكه آشيانه اي مستقل داري و ديگر بياد روزي كه براي ابد از تو جدا شدم و ديده از چشمانت بريدم تا شايد ديگري را خوشبخت سازد .
تمام اين تلخي ها از بي محبتي و بيزاري سر چشمه ميگيرد . نميخواهم بقصد ريا و خودنمايي و بقول بهانه جويان سركوبت كنم . ولي بدان پس از ساعتها كه در كنارت آسايشگاهت را آرايش ميدادم مرا رنجاندي و از خود دور ساختي .
خدايا :
او را چون گلهاي بهاري با طراوت و زندگيش را ميدان تاخت و تاز خوشبختي قرار ده .
روزگارش را با خوشي و خرمي سپري كن .
خدايا :
او را در پناه خود حفظ كن .
خداحافظ براي هميشه .
يار رنجيده ات ….
** من ، تو ، دنيا **
دنيا ، دست نقاش زبر دست ترا زيبا آرايش داده است .
دنيا ، پناه بي پناهان چه اندازه ترا دلفريب و دلربا آفريده است .
دنيا ، خالق تو از ازل ترا ميدان تاخت و تاز عشاق ، ناز و عشوه و غرور قرار داده است .
مي خواهم سوالي از تو بكنم ؟
اين را مي دانم كه خواهي گفت نمي دانم .
هيچ مي داني چرا تا اين حد زندگيت پر شور و هيجان ، غم انگيز ، و گاهي در گوشه اي از جامعه خاكستري فام تو شادي پيدا مي شود ؟
دنيا ، چون خاطره نويس ، سرنوشت ترا اين چنين نگاشته و تو هم بايد مطيع باشي .
دنيا ، ترا با تمام زيبايي هايت ميتوان به جام طلايي بسيار زيبايي تشبيح نمود .
جام كهنسال و پرخاطره اي جامي كه در دل خود خونهاي عشاق و غمها و اندوه ها ، شادي ها ، قهر و جدايي ها چون زنداني بخواب ابد محكوم شده اند . اي جام طلايي دنيا ، وصال در تو كم ديده شده گويا از اشك و هجران لذت مي بري . در ميان تو ليلي و مجنون ها ، شيرين و فرهاد ها مشغول دلربايي بوده اند .
حال در اين جام پر خاطره من و او ... بزندگي ادامه مي دهيم . بيم دارم سرنوشت ما چون آن عده اي باشد كه تو با آن ، وفا نكرده و عهد و پيمان شكستي . از آن ترسم حسادت تو ميان من و او را تفرقه انداخته و هر روز غم بيشتري بخورم .
.... جان ؟
همانطوري كه پرستوهاي زيبا از خدا مي خواهند درو گندمهاي زرين يك روز بدنبال افتد تا روز ديگر را هم عرصه كشتزار با دلخواه خود عشقبازي كنند. منهم از قادر توانا مي خواهم روزها با اين زودي و با خاطره اي تلخ تمام نشوند ، خورشيد دير غروب كند . چون چنديست مي پندارم خورشيد محبت من در دل تو غروب کرده است اما ميدانم كه هنوز ظلمت بر آن صمنه ي كوچك دل تو حاكم نشده است .
يعني مي توانم بخود تلقين كنم . امكان دارد بعد از ظلمت اين غروب دوستي ما هم مثل دنيا طلوعي بعد از ظلمت به بيند ؟ يا نه ؟
حيف ؟ افسوس ؟ كه انگيزه و شيوه فكر ترا نمي دانم و از روي كاغذ آوردن هم مضايقه داري .
.... جان :
گمان دارم ، تو جاي ليلي در جام دنيا نشسته اي ؟ چون او غرور داشت .
ترا به جان آن مخلوقي كه خالق خلق نموده و دوستش داري از اين گوشه ي جام بر خيز ... برخيز اين جا كه خفته اي اندوه و جدايي در بر دارد .
خواهان تو ...
** غروب **
آخرين اميد ، آخرين منزل عشق ، جايي كه ديگر از شور و هيجان روز اثري نيست ، نشانه اي از سنگدلي اهريمن شب كه عاقبت فرشته روز در جنگ با اهريمن شب مغلوب مي شود و سياهي بر سپيدي غلبه مي كند و در اين ميان ستاره گان شب جلوه گر مي شوند تا بر دل عشاق سوخته دل مرحم گزارند ، اما كم كم جنگ پايان مي گيرد و سياهي سلطان سنگدل همه جا را تحت تسلط خود در مي آورد . پرندگان كوچك به لانه ها باز ميگردند ، آنها به سپيدي مي انديشند . به سپيدي روي آفتاب ، چون آفتاب مظهر عشق است .
ولي باز هم نگاهم بر نقطه اي دور دست به آن درختي كه روزي ميعادگاه عشق بود دوخته شده است ، صداي تو در گوشم زنگ مي زند كه مرا صدا مي كردي . آيا بياد مي آوري ؟ آن وقت كه صداي آن پرنده كوچك و زرد رنگ را از فراق دلدارش به جان آمده بود .
و تو مي گفتي اگر قدرت داشتم به او مي گفتم شكوه مكن اينست سزاي عاشقي كه ندانسته در دامهاي دلدار بي وفا گرفتار شده است . بر خيز و برو بيهوده اشك مريز . اكنون بمن بگو آيا من هم بيهوده بدام عشق تو گرفتار شدم . اگر چنين است من نيز ديگر نخواهم گريست فقط عشق ترا چون خاطره يي در دل نگاه خواهم داشت .
دوست تو ...
** دلدار بي وفا **
اين آخرين نامه است كه از خون دلم سرچشمه گرفته و آرزوهايم را در خود منعكس نموده است ، اين نامه را مي نويسم شايد كه دل همچون سنگ خار اي تو ذره اي برحم آيد و شايد با خواندن اين نامه ذره اي از عهد وفاي ديرينه ات در وجود تو جاي گيرد . شايد به ياد آوري آن جملات فريبنده را كه خيال مي كردم از قلب و جانت سرچشمه گرفته است . آيا آن وعده هاي ديرينه ات را بياد مي آوري ؟ آيا بياد مي آوري كه روز را بي نام تو به شب نمي رساندم . اين من بودم كه فريب آن وعده هاي عاشق فريب تو را خوردم . اين من بودم كه چون عروسكي در دست تو بودم كه چون عروسكي در دست تو بودم و تو مرا نوازش مي كردي . آيا بياد مي آوري كه :
( اول آن كس كه خريدارت بود من بودم .. باعث گرمي بازارت بود من بودم )
افسوس كه تو لايق اين احساس نبودي ، حيف از كلمه ي معشوق كه هيچ بتو زيبنده نيست ، تو معشوق بي وفا هستي ، بي وفاتر از روشنايي روز ، اكنون من بر گور آرزوهايم شبها را به صبح مي آورم و بياد آن روزها چند قطره اشك فرو مي ريزم ، شايد كه از اين سوزش دل شمع وجودت نيز بگريد و از اين احساس به شور آيد و بخود بگويي كه من چه كرده ام .
آيا بهتر نبود عهد نابستن از آن كه به بندي و نپايي . دلدار جفا كار ، اين تويي ، اين بدن زمردين تست كه اكنون در ميان بازوان ديگري جاي گرفته است .
آيا اين لبان بي احساس تست كه لبان ديگري آنها را نوازش مي دهد .
افسوس كه چقدر بي وفا بودي ...
يار ديرينه ات ....
** سفر**
خورشيد به عادت هميشگي خود سر گرم وداع با روز بود ، گوشه اي از آسمان نيلي كه خورشيد غروب مي كرد سرخي با اشعه طلايي آفتاب ممزوج شده جلوه خاصي به طبيعت بخشيده بودند ، گويا يكي از دروازه بانان عشق را قرباني نموده اند ، درختان تبريزي سر بر فلك كشيده و گاه گاهي با وزش باد مي لرزيد . پرستوهاي هجرت كرده به لانه ي خود بر مي گشتند ، قدمهايم را بسوي او بر مي داشتم تا براي آخرين ديدار و خداحافظي به نزد او روم ، قطرات اشك جدايي بر گرد چشمانم حلقه زده بود ، از اينكه طبيعت تصميم داشت سنگ تفرقه ميان ما اندازد رنج مي بردم ، ديدگانم اندام زيباش را محاصره كرده بود ، ظلمت بر همه جا فرمانروايي مي نمود ، ماه بر چهره ي گلگونش تابيده و چشمان ميشي فامش چون ستاره اي مي درخشيد . در حاليكه دستش در ميان دستهايم مي رقصيد ، و بر رخسار زرد و رنجورم خيره شده بود گاهي هم با دستهاي محبت آميزش قطرات الماس گون سوزاني را كه بخاطر او از ديده جاري بود پاك مي نمود ، مراد لجويي مي داد ، نويد بازگشت از سفر را به من مي داد . وقت ملاقات تمام شد ، دستش را فشردم و از او براي مدت نامعلومي خداحافظي كرده و خود را بدست سرنوشت سپردم . انتهاي كوچه شان برگشتم ، يكبار ديگر او را ببينم تا بلكه دلم تسلي يابد ، اما بر خلاف عقيده ام نگاه آخر چنان بر قلب و پيكرم آتش زد كه هنوز مي سوزم و هيچ چيز دردناكتر از اين نبود كه براي مدت زماني از او جدا ميشوم ، شايد بايد اعتراف كنم سنگدلي او هم مرا عذاب ميداد ، براي اينكه در آخرين لحظات كه من در غم فرقت او اشك مي ريختم او لبخند مي زد و اظهار شادي مي نمود ، كه من به دياري دور دست سفر كردم .
دردناك سفر و غم آور لحظه اي بود
** فراموشم مكن **
دانستم تا اين حد نامهربان شده ای كه خاطرات دوران وصالمان را از ياد خواهي برد ؟
باور نميكردم دنيا را از دريچه ي ماديات و شهوت خواهي نگريست !
گمان نميبردم سست عهد و پيمان خواهي شد ! و هر لحظه و هر ساعت خود را در آغوش هواي دل خواهي افكند ، و يار ديرينه ي خود را به كلي از ياد خواهي برد .
با بي رحمي هر چه تمام تر كاسه ي قلبم را شكسته و با ديگري هم پيمان خواهي شد .
نميدانم چگونه و به چه نحو آن خاطرات شيرين گذشته را از ياد بردي .
در شبهاي تيره و طوفاني ترا چون سايه دنبال مي كردم تا مبادا رنج دوران ديده و گزندي بيني . فانوس دلم در راههاي ظلماني هميشه راهنماي تو بود .
حال كه خاطرات و صحنه هاي فريبنده ي گذشته را بكلي از ياد برده اي مرا فراموش مكن و مضمون شعر آن شاعر شوريده حال را در خاطر داشته باش كه چه خوش وين سروده :
نه كسي كه مرا در دل شب ناز كند
نه كسي همدم من تا در دل شب شكوه آغاز كنم
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
دوست فراموش شده ي تو ...
** سوگند **
به لبت ، به گيسوانت ، به كمان ابروانت ، به فسون ديدگانت ، به قشنگي لبانت ، به سپيدي دهانت ، به دو پستان قشنگت ، به دو چشم سبز رنگت ، بنواي تار و چنگت ، بجمال آب و رنگت ، بدو گفته قشنگت .
كه ترا ز جان پرستم ؟
به قطار كاروانها ، به امير ساربانها ، به عروس آسمانها ، به صداي نيستانها ، به نشاط باغبانها ، به صفاي گلستانها .
كه ترا ز جان پرستم ؟
به خداي كس نديده ، به قشنگي دو ديده ، به غمي كز تو رسيده ، به شب نور و سپيده ، به عناب خوش بريده .
كه ترا ز جان پرستم ؟
به كمال روح انسان ، به حيات جسم و حيوان ، به تمام اهل كيهان ، به صداي رعد و طوفان ، به نسيم عهد و پيمان .
كه ترا ز جان پرستم ؟
به خداس جسم و روحم ، به خداي آسمانها ، به تمام كهكشانها ، به ستارگان روشن ، به نگاه پر شكوهت ، به قدوم خاك پايت ، به كبودي افق ها .
كه ترا ز جان پرستم ؟
به سپيدي سپيده ، به گل و گياه و صحرا ، به سكوت به حمراحمر ، به غريو شهر بابل ، به بهار فصل هستي ، به لبان سرخ و مرطوب ، به خروش موج دريا ، به شكوه كوه الوند ، به چمن ، به دشت و جلگه .
كه ترا ز جان پرستم ؟
به تمام عشق هستي ، به تمام آرزوها ، به تمام خاك دنيا ، به خدا اگر بخندم ، به خدا اگر بنالم . تويي آخرين نگاهم ، تويي آخرين بهارم كه تويي بهار عمرم .
** شراب عشق **
شراب عشق را افسانه ايست درد انگيز و دلخراش .
هنوز فراموشم نميشود كه در آن روز پاييزي بهنگام غروب ، غروبي كه حاكي از يك عشق پاك ميبود ، لحظه ايكه طبيعت آغوش گشوده تا عشاق عشقبازي كنند . گامهاي دو عاشق بر گونه ي جاده ي باريك و خلوتي سيلي ميزد . بسوي كاخي باشكوه ، قصري افتخار آميز روي نهاده بودند .
محيط آرام و غمباري بود ، گلهاي زيبا هر كدام بر فراز شاخه اي خودنمايي مينمودند .
در ميان اين قصر آرام و خاموش جسد دو عاشق با وفا به خاك سپرده شده بود نهال انگوري زير قدومشان روئيده بود . پيوندها از اين نهال زدند و انگورش را شراب ريختند .
آنرا شراب عشق ناميدند .
تاريكي همه جا را فرا گرفته و اين دو دلداده كه براي سوگند وفاداري بر كنار مزار قربانيهاي عشق رفته بودند جامي از شراب عشق نوشيده و باز ميگشتند .
اين بود افسانه ي شراب عشق .
** سرمايه عشاق **
سرمايه عشاق اشك ديده ، دل مهجور و چشمان حسرت زده ئي است كه ممكن است با يك نگاه ، با يك نامه تنها قرار ديرينه خود را باز يابد ، در نگاه او فقط يك چيز ، فقط يك الهام وجود دارد ، كه در سراسر وجودش موج ميزند .
عشق يعني آخرين هديه ي آسماني ، هديه اي كه دور از رياها و پليدي هاي طبيعت رنگين است .
و آن چيزي است كه دشمني ها را به دوستي و ناراحتي ها و دردها را به ايمني مبدل ميسازد.
آخرين پيغام قلبهاي جوان دارويي شفابخش دلهاي بيمارانست كه تاثيري چنان اعجاب انگيز دارد كه تصور آدمي به آن دسترسي ندارد .
وجود عاشق چنان از باده عشق سرمست است كه حتي امواج غول پيكر اقيانوسها و نواي خروشان طوفانها نيز نميتواند مستي اين باده را از وجود عاشق بزدايد .
عشق با وجود عاشق ممزوج ميشود آن چنانكه دو روح در يك بدن جاي گزيند .
جدايي عاشق از عشق ممكن نيست حتي پس از دنياي فاني نيز عشق با روح همراه است.
** عشق **
... آن لحظه كه از تنهايي لذت ميبريد ، و از مظاهر زيباي طبيعت دلفريب نغمه ها مي سرائيد ، بوجودي مي انديشيد .
... و آن هنگام كه از غرش رعد و برق آسمان و سيلي زدن باد بر رخسار عروسان چمن خاطراتي را در نظر مجسم مي كنيد ، به معشوقه خويش فكر مي نماييد .
اين محبت هاي پاك و انگيزه هاي مقدس را عشق مي گويند.
عشقي كه عشاق در پيرامون آن نوشته ها نگاشته اند و عظمت او را در خلال سخنانشان سروده اند .
گوشه اي ، ناله هاي ، بيتي از سرود آنها را گوش كنيد :
* عشق پاك قادر است سعادتمند ترين و دل انگيز ترين زندگاني را بوجود آورد . ( ويكتور هوگو )
* عشق بشر را از خاكستر نشيني و خاكساري نجات مي بخشد .
( آناتول فرانس )
* عشق يعني درك زيبايي محبوب ، نشاط مطالعه و كمال حسن معشوق است .
( ليپ فتز )
* سرنوشت انسان را فقط عشق تعيين مي كند .
( ماسيون )
* كلمه عشق نماينده و معرف علاقه و عاطفه اشخاص به كسي يا چيزي است . ( فرتيس ژانيكو )
* عشقي كه با اشكهاي چشم شستشو گردد هميشه پاكيزه و زيبا خواهد ماند .
( ويليام شكسپير )
* كتاب عشق را خواندم و آنرا شگفت ترين كتاب جهان يافتم .
( گوته )
* عشق چيزي است كه ابتدا به انسان بالي مي دهد تا بعدا بهتر بدامش اندازد . ( اسميث )
* عشق سبنمي است كه از آسمان به غنچه قلب انسان مي نشيند .
( ارسي هوسه )
* عشق زودتر از نسيمي كه به بوستان مي وزد در قلب نفوذ مي كند .
( ويولاند )
* نميدانم چه تاثير است در عشق كه بيمارش به صحت نيست مايل .
( غمام همداني )
* عشق عبارت است از لبخندي از بوستان چهره ، اشكي از آبشار مژگان ، انديشه اي از آسمان تيره هجر .
( محمد مقيمي )